چهل‌و‌چهار داستان‌واره‌ی‌ِ کهن‌، از سرگذشت‌ِ کسانی که به سختی و دشواری و بلايی دچار آمده‌، و به راهی که گُمان نمی‌برده‌اند‌، رهايی يافته‌اند‌... {::::}‌
Showing posts with label داستان‌ها. Show all posts
Showing posts with label داستان‌ها. Show all posts

(‌IV‌) جوانِ مسلمان، و جدِّ رومیِ او

مردی از اهلِ کوفه، حکايت کرده است که:
با مسلمة‌بن‌عبدالملک، به غزایِ روم رفته بودم؛ و از روميان، اسيرانِ بسيار گرفتيم. و چون چند منزل راه‌سپرديم، مسلمه دستور داد تا اسيران را آوردند، و به کشتارِ ايشان آغاز نمود، و بسياری را کشت.
در ميانِ آن اسيران، پيری ضعيف را آوردند، و مسلمه فرمان داد تا او را بکشند. پيرمرد گفت: از کشتنِ ناتوانی مانندِ من، چه سودی به شما می‌رسد؟ اگر مرا نکشيد، می‌روم، و از اسيرانِ مسلمان که به دستِ ما افتاده‌اند، دو جوانِ چابک می‌آورم، و در برابرِ آزادیِ خود، آن‌ها را به شما می‌سپارم.
مسلمه گفت: چگونه تو را رها کنم؟ سخنِ تو را چه کسی به‌گردن‌می‌گيرد؟ گفت: من به وعده‌ای که می‌دهم، وفا می‌کنم. مسلمه گفت: من به سخنِ تو اعتماد ندارم. پيرمرد گفت: بگذار تا در لشکرِ تو، گشتی بزنم؛ شايد کسی را بيابم که ضامنِ من شود، و تو اعتماد کنی.
مسلمه، به نگهبانان دستور داد که او را رها کنند تا در لشکرگاه بگردد؛ و مواظبِ او باشند.
پيرمرد، در ميانِ لشکر می‌گشت، و در چهره‌یِ سپاهيان خيره می‌شد؛ تا اين‌که به جوانی رسيد، از قبيله‌یِ بنی‌کلاب. روی به آن جوان کرد و گفت: ای جوان ضامنِ من شو. و سپس، چند‌و‌چونِ موضوع را برایِ آن جوان بازگو نمود . آن جوان پذيرفت، و نزدِ مسلمه آمد، و ضامنِ او شد.
مسلمه دستور داد تا پيرمرد را آزاد کردند. چون رفت، مسلمه از آن جوان پرسيد: اين پيرمرد را می‌شناختی؟ گفت: نه. گفت: پس چرا به او اعتماد کردی، ضامنِ او شدی، و خود را به خطرِ نابودی افکندی؟ جوان گفت: او را ديدم که می‌گشت، و به يک‌يکِ سپاهيان می‌نگريست، و از ميانِ همه مرا برگزيد، و نيازِ خود را با من در ميان نهاد؛ من شايسته نديدم که گُمانِ او را ناراست گردانم، و اميدِ او را وفا نکنم.
چون يک روز گذشت، آن پير را ديديم که می‌آمد، و دو جوانِ مسلمان را، از اسيرانی که روميان گرفته بودند، با خود می‌آورد. آن دو اسير را به مسلمه سپرد، و گفت: ای امير، خواهش می‌کنم آن جوان را که در حقِّ من نيکی کرده، اجازه دهی که با من به قلعه‌یِ ما بيايد، تا اين بزرگواری و مهربانیِ او را پاداش دهيم.
مسلمه به آن جوان گفت: اگر می‌خواهی، برو. و آن جوان با او برفت.
جوان می‌گويد[2]‌: چون به قلعه رسيديم، پيرمرد روی به من کرد و گفت: ای جوان، هيچ می‌دانی که تو فرزندِ منی؟! گفتم: چگونه فرزندِ تو باشم؛ حال‌آن‌که، من مردی مسلمان‌ام، از عرب، و تو مردی عيسوی، از روم!؟
پيرمرد گفت: مادرِ تو از کجاست؟ گفتم: مادرِ من رومی است. پيرمرد گفت: اکنون می‌خواهم وصفِ مادرت را بگويم. تو را به خدا سوگند می‌دهم، که اگر گفته‌های‌ام راست بود، آن را تصديق کنی. گفتم: سوگند می‌خورم. پيرمردِ رومی به سخن درآمد، و وصفِ مادرم را چنان گفت که سرِ مويی خطا در آن نبود؛ و حتّی يک مورد را نادرست نگفت.
سپس، پيرمرد گفت: مادرِ تو دخترِ من است؛ و تو فرزندِ منی. گفتم: از کجا دانستی که من فرزندِ توام؟ گفت: به راه‌بُردِ مانندگیِ چهره و پيکر، و آشنايیِ پيشينِ روان‌ها، و راستیِ دريافت، و بسياریِ تيزهوشی و دانايی!
و سپس، زنی را صدا زد و از خانه بيرون آمد؛ شک نکردم[3] که مادرِ من است. و پيرزنی نيز با او بيرون آمد؛ درست به همان شکل و ريخت‌وار؛ الّا اين‌که پير بود. و به سویِ من آمدند، و بر سر و رویِ من بوسه می‌زدند. پيرمرد گفت: اين دو تن، جدّه و خاله‌یِ تو اند.
آن‌گاه، پيرمرد بر بام ِ قلعه رفت، و به زبانِ رومی، بانگی بلند برکشيد و سخنی گفت؛ و چندين جوان و نوجوان از صحرا آمدند؛ و بر سر و رویِ من بوسه می‌زدند. پيرمرد گفت: اينان، دايی‌هایِ تو اند، و پسرخاله‌هایِ تو، و پسرعموهایِ مادرِ تو.
سپس، آرايه‌ها و گوهرها، و پارچه‌هایِ گونه‌گونِ گران‌بها آورد، و گفت: اين‌همه، ازآنِ مادرِ توست، که نزدِ ما مانده است؛ پيش از آن‌که او را به اسارت و بندگی ببرند. اين‌ها را بردار، و با خود به نزدِ او ببر. او همه را خواهد شناخت. و سپس، جداگانه، مالِ بسيار و جامه‌هایِ رومی، و چندين اسب و استرِ خوب به من داد؛ و مرا، به سلامت، به لشکرگاه بازگرداند.

چون از غزا بازگشتيم[4] و آن جوان به خانه رفت[5]، يک‌به‌يکِ آن گوهرها و آرايه‌ها و پارچه‌ها و جامه‌ها را، به مادرِ خود می‌داد، و می‌گفت: اين‌ها  را به تو بخشيدم. و مادر، چون آن گوهر و آرايه و ديگر چيزها را می‌ديد می‌گريست.
چون بی‌تاب شد، پسر را سوگند داد، و گفت: با من بگو، که اين‌ها را از کجا آورده‌ای، و اهلِ اين قلعه در چه حالی بودند، و از ايشان چه کسانی کشته شدند، و چه کسانی زنده ماندند؟ و جوان، برایِ او، از چند‌و‌چونِ آن قلعه، و فراوانی و آبادانیِ آن سرزمين می‌گفت، و از چهره و ريخت‌وارِ آن پيرمرد و آن پيرزن و آن زنِ جوان، و آن جوانان، سخن می‌راند، و مادرش می‌گريست و بی‌قراری می‌کرد. جوان گفت: تو را چه شده است؛ و چرا آشفته و بی‌قرار شده‌ای؟ مادر گفت: آن پير که می‌گويی، پدرِ من است؛ و آن پيرزن، مادرِ من؛ و آن زنِ جوان، خواهرم.
جوان طاقت نياورد، و همه‌یِ آنچه را که آورده بود، پيشِ مادر نهاد؛ و همه‌یِ ماجرا را، سرتاپا، برایِ او بازگفت.


?
پابرگ‌ها:

[1]  بابِ 5؛ حکايتِ 4 (‌جلدِ‌1‌؛ ص‌298 تا 302)
[2] اين‌جا، در اصلِ متن، داستان همچنان از زبانِ همان راوی [مردی از اهل کوفه] که به‌ناچار، ديدگاهِ او محدود به فضایِ لشکرگاه است، روايت می‌شود: «چون به حصن او رسيد آن پير او را گفت: يا جوان هيچ می‌دانی که تو فرزند منی؟ جوان گفت: من چگونه فرزند تو باشم، مردی مسلمانم از عرب و تو مردی نصرانی از روم ...» (ج1، ص300)
و اين، با واقع‌نمايی سازگار نيست. راوی که محدود به فضایِ حضورِ خويش است، چگونه می‌تواند شاهدِ گفت‌و‌گویِ آن دو تن، در نزديکیِ قلعه، و سپس درونِ قلعه باشد؟!
برایِ رفعِ اين نقيصه، فکر کردم بهتر است اين بخش از داستان، از زبانِ مردِ جوان بازگو شود. نمونه‌هایِ ديگری از اين‌دست، گه‌گاه، در برخی از حکايت‌های ِ اين مجموعه ديده می‌شود. هرجا چنين موردی بوده، من آن را اصلاح کرده؛ و البتّه، تصرّفِ خود را، در پابرگ، يادآوری نموده‌ام...
[3] از اين‌جا، در اصلِ متن نيز، روايت، از زبانِ خودِ جوان دنباله می‌يابد: «بعد از آن زنی را از پرده بيرون خواند، شک نکردم که مادر من است...» (همان، ص301)
[4] شايد درست‌تر اين باشد که فعل «بازگشتند» باشد. (بنگريد به پابرگِ بعدی)
[5] اين بخش را هم می‌توان به پيروی از بخشِ پيشين، از زبانِ مردِ جوان روايت کرد؛ امّا من اين‌جا را، به اصلِ متن برگشته‌ام؛ و روايت را از ديدگاهِ راویِ دانایِ کل ادامه می‌دهم. اگرچه، اين‌جا نيز، راویِ دانایِ کل نمی‌تواند جايی در روايت داشته باشد (مگر اين‌که از همان آغاز چنين می‌بود، و داستان از زاويه‌ديد و زبانِ راویِ بيرونی روايت می‌شد...)، گُمان می‌کنم به اين‌صورت، روايت مؤثّرتر از کار درمی‌آيد؛ تا اين‌که از زبانِ مردِ جوان باشد.

(‌III‌) بول بر گورِ ستمگر

محمّدبن‌الفضل، زمانی که وزيرِ معتصم بود، حکايت کرد که:
روزگاری پيش‌از‌ين، املاک و مستغلّاتِ عجيف را، در منطقه‌یِ عسکر، من اداره می‌کردم. به عجيف گفته بودند که من در اموالِ او خيانت کرده‌ام، و [در اثرِ ناشايستگیِ من] آبادی‌ها و مزرعه‌هایِ او، ويران شده. مأمور فرستاد، مرا گرفتند، بر دست و پای‌ام بند و زنجير نهادند، و با همان وضع، پيشِ او بردند؛ به خانه‌ای که در شهرِ [نوبنيادِ] سرّ‌من‌رأی (سامرّا) برایِ خود می‌ساخت.
صنعت‌گران در سرایِ او کار می‌کردند؛ و او در سرای می‌گشت. چون نگاه‌اش به من افتاد، دشنام داد، و گفت: در مالِ من خيانت کردی، و آبادی‌هایِ من، در دستِ تو خراب گشت؛ به‌خدا که تو را می‌کشم.
و فرمود که تازيانه آوردند؛ و مرا گرفتند تا بزنند. از خوف و وحشتِ آن حال، از خود بی‌خود شدم؛ به‌حدّی که جلوِ ادرارِ خود را نتوانستم بگيرم، و نشانِ بول بر ساقِ شلوارم پديدار شد. کاتبِ عجيف که می‌نگريست، وقتی آن حالت را مشاهده کرد، به او گفت: خدا به تو عزّت دهد، ای امير! تو امروز به سرکشیِ اين بنا و رسيدگی به نيازهایِ آن مشغولی؛ و اين مرد در دستِ ماست، و جايی نمی‌رود. کشتن و زدنِ او، برایِ امير، هر زمان که بخواهد، آسان است. فرمان بده که او را زندانی کنند، تا کارهایِ او را به‌دقّت بررسی کنی. اگر آنچه درباره‌اش گفته‌اند، راست باشد، می‌توانی دستور دهی که او را مجازات و شکنجه کنند؛ و اگر دروغ باشد، اين‌لحظه مرتکبِ گناه نشده باشی؛ و به‌واسطه‌یِ اين‌کار، از امرِ مهمِّ رسيدگی به وضعِ ساختمانِ سرایِ خود باز نمانده باشی.
چون عجيف سخنِ کاتب را شنيد، دستور داد تا مرا زندانی کردند.
مدّتی در زندان ماندم، تا اين‌که معتصم به جهاد با فرنگيان، به غزوِ عمّوريّه رفت؛ و عجيف نيز با او بود. و در آن‌جا بر عجيف خشم گرفت، و فرمان داد تا او را کشتند. چون اين خبر به کاتبِ او رسيد، دستور داد که مرا آزاد کردند.
از زندان که بيرون آمدم، دست‌ام تهی بود، و هيچ نداشتم. به سراغِ صاحب‌ديوان رفتم؛ و ميانِ ما دوستی برقرار بود. از ديدنِ من، و آزاد شدن‌ام شادمان شد، و از تنگ‌دستیِ من غمناک گشت، و خواست مبلغی به من ببخشد. گفتم: مال قبول نمی‌کنم؛ کاری از امورِ حکومت به من واگذار، که از آن سودی به من برسد، و خدمتی کرده باشم؛ و تو از مالِ خويش، چيزی از دست نداده باشی. و صاحب‌ديوان، مرا به شغلی برگماشت، در نواحیِ ديارِ ربيعه و مُضر.
من، که آه در بساط نداشتم، از تاجرانِ شهر، مبلغی قرض گرفتم، و با آن، ظاهرِ خود را آراسته گردانده، سر‌و‌سامانی دادم؛ و بدان سوی رفتم.
از جمله‌یِ مناطقِ تحتِ کارگزاریِ من، آبادی‌يی بود خوش‌منظر. روزی، در گوشه‌کنارِ آن نواحی، گشت‌و‌گذاری می‌کردم؛ به آن آبادی رسيدم، و برایِ آسودن به خانه‌ای رفتم. خانه‌ای که در آن فرود آمده بودم، مستراحی تنگ و ناپاکيزه داشت . شب، چون برایِ رفعِ نياز برخاستم، از خانه بيرون رفتم، تلی خاک ديدم، و برایِ بول‌کردن آن‌جا نشستم. در همين‌حال، صاحب‌خانه بيرون آمد، و گفت: می‌دانی که بر چه جايگاهی بول می‌کنی؟ گفتم: توده‌واری خاک است. خنديد و گفت: اين گورِ مردی است از نزديکانِ خليفه، که نامِ او عجيف بود. خليفه بر او خشم گرفت؛ او را دست‌و‌پا بسته، به اين حوالی آوردند، و چون به اين‌جا رسيدند، او را کشتند. و اين‌جا، ديوارِ کهنه‌ای بود، جنازه را کنارِ آن انداختند. چون لشکرِ خليفه از اين‌جا رفت، ما آن ديوارِ کهنه را بر رویِ جنازه واژگون کرديم، که سگ‌ها او را پاره‌پاره نکنند. و امروز، آن مرد در زيرِ اين توده‌یِ خاک است!
چون اين سخن را شنيدم، از بول‌کردنِ آن‌روز يادم آمد، که از ترسِ او، خود را آلوده ساختم؛ و از بول‌کردنِ امروز بر گورِ او، دچارِ شگفتی شدم.


?
پابرگ‌ها:

[1]  باب‌ِ 5‌؛ حکايت‌ِ 3 (‌جلدِ‌1‌؛ ص‌294 تا 297)

(‌II‌) جعفر‌ِ برمکی و اسحاق‌ِ موصلی‌، و عبدالملک‌ِ هاشمی

اسحاق‌بن‌ابراهيم‌ِ موصلی حکايت کرده است که‌:
من هرگز کسی را همانند‌ِ جعفر‌بن‌يحيی‌البرمکی نديده‌ام‌. [اين مرد] در بخشندگی و گشاده‌دستی و ادب و فرهنگ و جوانمردی و نرم‌خويی و باريک‌بينی و خوش‌رفتاری، و نيز در آنچه لازمه‌یِ هم‌نشينی و مجالسِ عشرت است، مانندِ موسيقی و رقص و سخنانِ خنده‌ناک و شوخی‌ها، سرآمدِ همگان بود.
روزی به سرای ِ هارون‌الرّشيد رفتم، گفتند: اميرالمؤمنين به آسايش مشغول است. در بازگشت، جعفر را ديدم که به سویِ سرایِ هارون می‌آمد. او را از موضوع باخبر ساختم، گفت: لحظه‌ای درنگ کن. و به درون رفت و رسمِ خدمت به‌جای‌آورد؛ و چون بازگشت، گفت: بيا تا به خانه‌یِ ما رويم، و به‌تنهايی، به عشرت و نشاط بگذرانيم، و از اين فرصت بهره‌ای ببريم، و امروز مطربِ همديگر باشيم. گفتم: چه بهتر از اين .
به خانه‌یِ جعفر رفتيم؛ جامه‌یِ خود را عوض کرديم، و خوردنی آوردند. چون از خوردن فارغ شديم، کنيزکانِ خود را صدا زد: بياييد که بيگانه‌ای در ميان نيست، که لازم باشد خود را از او پنهان کنيد. سپس، شراب آوردند؛ و پيش از آن، جامه‌هایِ ابريشمين پوشيديم و بوييدنی‌هایِ خوش –چنان که شيوه‌یِ مجلسِ شراب است- به‌کار برديم، و به سماع مشغول شديم. يک‌بار من برایِ او آواز برمی‌کشيدم، و بارِ ديگر، او برایِ من می‌خواند.
در اين ميان، دربان را صدا کرد و گفت: امروز هيچ‌کس را (هرکه می‌خواهد باشد) راه نمی‌دهی. حتّی اگر فرستاده‌یِ خليفه هم آمد، بگو که وزير به کارِ مهمّی مشغول است. و اين فرمان را چندبار تکرار کرد، و فرمود که دستورِ او را به همه‌یِ دربانان و خدمت‌کاران اطّلاع دهند. سپس، افزود: فقط، اگر عبدالملک بيايد، او را راه دهيد. و منظورش از اين عبدالملک، يکی از هم‌نشينانِ او بود، که جعفر به او اُنسِ بسيار داشت و در مجالس حاضر می‌شد، و مردی شوخ‌طبع بود.
دربان رفت، و ما به کارِ خود مشغول شديم. اندکی بعد، در اوجِ شادی و نشاط، حالِ بسيار خوشی داشتيم، که ناگهان پرده کنار رفت و عبدالملک‌بن‌صالحِ هاشمی را ديديم که به درون آمد. دربان اشتباه کرده بود؛ و پنداشته بود که منظورِ جعفر، اين عبدالملک بوده!
و امّا، اين عبدالملک، از بزرگانِ هاشميان بود؛ و در بزرگی و وارستگی، پايه و جايگاهی بلند داشت. بارها، اميرالمؤمنين هارون از وی درخواستِ هم‌نشينی و شرکت در محافل نموده بود؛ و عبدالملک نمی‌پذيرفت. پاکيزگی و پرهيزگاریِ وی به اندازه‌ای بود که بارها و بارها، هارون کوشيده بود تا يک قدح شراب به وی بنوشاند؛ و تلاش‌هایِ او بی‌نتيجه مانده بود.
من و جعفر چون او را بديديم، حيران مانديم و به يکديگر نگاه می‌کرديم. از نگرانی و سرگشتگیِ بسيار، شادمانی از ما گريخت. جعفر چنان آشفته و خشمگين بود، که گويی پوست بر تن‌اش درحالِ ترکيدن بود. سرخ‌شده و برافروخته. و عبدالملک، چون پريشانی و سرگشتگیِ ما را ديد، به سویِ ما قدم برداشت. به راهروی رسيد که اتاقی که ما در آن بوديم، در انتهایِ آن قرار داشت. همان‌جا، در راهرو، ردایِ خود را درآورد و به کناری انداخت؛ و خوردنی طلب کرد. جعفر فرمود تا خدمت‌کاران برای‌اش خوردنی آوردند؛ و هنوز خشمگين و پريشان بود. عبدالملک چيزی بخورد، و پيمانه‌ای بزرگ شراب درخواست کرد؛ و چون آوردند، يک‌ضرب سرکشيد، و بر درِ خانه‌ای که ما در آن بوديم ايستاد؛ دست‌های‌اش را به دو سویِ در گذاشت، و گفت: در کاری که می‌کنيد، مرا هم شريک سازيد. جعفر گفت: درآی. خوش آمدی!
بعد از آن، پيراهنی ابريشمين آوردند. عبدالملک آن را پوشيد، و بویِ خوش به‌کار بُرد؛ و چند پياله شراب، پی‌در‌پی نوشيد، تا در مستی به ما برسد! و سپس آوازی خوش برکشيد؛ که از آوازِ هردویِ ما خوش‌تر و استادانه‌تر بود. و در هر کار و ريزه‌کاری، که در چنين مجالسی معمول است، از ما بهتر و برتر عمل نمود.
خشمِ جعفر به خرسندی، و اندوهِ او به شادی بدل گشت، و گفت: کار و درخواستی که داری بگو، تا برآورده سازم. عبدالملک گفت: اينک، جای و هنگامِ آن نيست. جعفر اصرار کرد. عبدالملک گفت: مدّتی است اميرالمؤمنين از من روی برمی‌گرداند؛ می‌خواهم که باز همچون گذشته، با من مهربان گردد، و از الطاف و بخشش‌هایِ او برخوردار باشم.
جعفر گفت: اميرالمؤمنين از تو خرسند گشت، و غبارِ کدورت از خاطرش زدوده شد؛ اکنون، درخواستی که داری، چيست؟ عبدالملک گفت: خواهش و آرزویِ من همين بود که گفتم. جعفر گفت: می‌گويم آنچه می‌خواهی، درخواست کن. عبدالملک گفت: قرضِ بسيار دارم. گفت: قرض‌های‌ات چه مقدار است؟ گفت: چهل‌هزار درم. گفت: اين‌هم چهل‌هزار درم! اگر می‌خواهی، بگويم همين‌لحظه، آن را برای‌ات بياورند؛ امّا، آنچه مرا از اين‌کار بازمی‌دارد، اين است که جايگاهِ تو والاتر از آن است که کسی مانندِ من، به چون‌تويی چيزی ببخشد. پذيرا می‌شوم، که فردا، اين مبلغ را از خزانه‌یِ اميرالمؤمنين، به خدمت‌ات بياورند.
عبدالملک گفت: خواهشی ديگر نيز دارم؛ و آن اين است که اميرالمؤمنين، به پسرِ من نام و آوازه‌ای بخشد، و او را به پايه و جايگاهی بلند برساند. جعفر گفت: اميرالمؤمنين، حکومتِ مصر به پسرت داد، و دخترِ خود عاليه را به عقدِ او درآورد، و دوهزارهزار درم از مالِ خود، برایِ کابينِ دختر، به او می‌دهد.[2]
اسحاق‌بن‌ابراهيمِ موصلی می‌گويد: من با خود گفتم: اين مرد مست شده است، و نمی‌فهمد چه می‌گويد!
و چون بامداد به درگاهِ اميرالمؤمنين رفتم، جعفرِ برمکی پيش از من آنجا بود؛ و در سرایِ اميرالمؤمنين، جمعيّتی بسيار ديدم؛ و ابويوسفِ قاضی و ديگرانی مانندِ او، از پيشوايانِ بزرگ و سرشناسان و بزرگانِ بغداد را ديدم که دعوت کرده بودند. و عبدالملک‌بن‌صالحِ هاشمی و پسرش را به حضورِ هارون‌الرّشيد آوردند.
هارون گفت: تا اين‌لحظه، از تو ناخرسند بودم. اکنون، خرسند گشتم، و چهل‌هزار دينار[3] به تو بخشيدم. همين‌لحظه، از جعفر دريافت کن. و سپس، پسرِ عبدالملک را صدا زد، و گفت: همگان گواه باشيد، که من دخترِ خود عاليه را به او دادم، و از مالِ خود، دوهزارهزار درم مهرِ او کردم؛ و حکم‌رانی و ولايتِ مصر نيز به وی سپردم.
اسحاقِ موصلی گويد: چون جعفر بيرون آمد، چگونگیِ ماجرا را از او پرسيدم؛ گفت: صبحِ زود به خدمتِ اميرالمؤمنين آمدم، و تمامیِ ماجرایِ ديشب را، کلمه به کلمه، با او در ميان نهادم، و بازگو نمودم. از ماجرایِ عبدالملک، و اشتباه‌کردنِ دربان، و رفتاری که عبدالملک با ما داشت؛ و اين که برایِ برهم‌نخوردنِ شادمانیِ ما، بزرگی و پرهيزگاریِ خود را به‌کناری‌نهاد، و با ما هم‌رنگ شد. هارون شگفت‌زده شد، و خوش‌اش آمد. بعد از آن، گفتم که من از سویِ اميرالمؤمنين، قول‌هايی به عبدالملک داده‌ام. گفت: چه قول‌هايی؟ همه را برای‌اش گفتم. گفت: به قول و وعده‌هایِ خود وفا کن. و فرمان داد تا عبدالملک را به حضورش آوردم. و چنان شد که خود ديدی!


?
پابرگ‌ها:

[1]  باب‌ِ 4‌؛ حکايت‌ِ 14 (‌جلد 1‌؛ ص‌249 تا 254‌)
[2]  در اصلِ متن، چنين است: «و دوهزارهزار درم از مال خود کابين دختر به وی داد.»(ص253) – و من نمی‌فهمم منظور از آن چيست. آيا هارون مهرِ دختر را، خود پرداخته است؟! ظاهراً بايد چنين باشد. در ادامه‌یِ روايت، می‌خوانيم: «و از مال خويش، دوهزارهزار درم مهر او گردانيدم.» (ص254)
[3]  از متن و ضبطِ نسخه‌ها نمی‌توان پی‌برد که چرا «درم» به «دينار» بدل شده؟ شايد هم سخاوتِ هارون گل کرده؟!

(‌I‌) ‌غلامی که جز خداوند‌ِ خود پناهی نداشت‌...

ابوالحسن‌المقری می‌گويد‌:
در ميان‌ِ ياران‌ِ ما که قاری‌ِ قرآن بودند و در علوم‌ِ وابسته به آن مهارت داشتند‌، مردی نيکوکار و پاکيزه‌کردار بود‌، به نام‌ِ ابواحمد‌. اين مرد‌، دعای‌ِ محبّت می‌نوشت‌، و در اين کار‌، قبول‌ِ همگانی يافته بود‌؛ و دعای‌ِ او باعث‌ِ انس و محبّت ميان‌ِ قلب‌ها می‌شد‌. هزينه‌ی‌ِ خوراک و پوشاک و زندگانی‌ِ ابواحمد‌، از هديه‌هايی که مردم به عنوان‌ِ مزد‌ِ دعانويسی برای‌اش می‌آوردند‌، تأمين می‌شد‌.
او‌، برای‌ِ من تعريف کرده است که‌:
يک روز‌، کيسه‌ام کاملاً تهی بود‌. تا شب انتظار کشيدم‌؛ امّا گشايشی حاصل نشد‌. روز به پايان رسيد‌، و همچنان‌، در دکّان نشسته بودم‌. با خلوص‌ِ نيّت‌، روی به خدا آوردم‌، و از او درخواست کردم که روزی‌ِ مرا برساند‌.
هنوز دعای‌ِ من به پايان نرسيده بود که شخصی داخل شد‌. نگاه کردم‌، پسری نوجوان بود‌، با چهره‌ای بسيار زيبا و دل‌پذير‌؛ چنان که گويی خداوند در آفرينش‌ِ او‌، همه‌ی‌ِ زيبايی‌ها را به کار بسته بود‌، و از هيچ ريزه‌کاری و دقّتی‌، در پرداخت‌ِ چهره‌ی‌ِ او خودداری نکرده‌.
با ادب  و احترام‌ِ بسيار سلام کرد‌. و چون به سخن درآمد‌، شيرينی و خوش‌آهنگی‌ِ سخن‌اش‌، بر زيبايی‌ِ ظاهری‌ِ او افزود‌. بلافاصله‌، آيه‌ی‌ِ «‌وان يکاد‌» خواندم و بر او دميدم‌؛ و درحالی‌که از اين آفرينش‌ِ خدايی شگفت‌زده بودم‌، گفتم‌: چه خدمتی از من برمی‌آيد‌؟ گفت‌: من بنده‌ای زرخريدم‌؛ امروز‌، صاحب‌ِ من بر من خشم گرفت و مرا از خانه بيرون کرد‌، و گفت‌: برو و ديگر به اين‌جا برمگرد‌. امّا من هيچ‌کس را نمی‌شناسم‌، و هيچ دوست و آشنايی ندارم‌. هيچ‌وقت فکر نمی‌کردم که ممکن است روزی به کسی و پناه‌گاهی نياز داشته باشم‌؛ و از اين‌رو‌، هرگز در صدد‌ِ جُستن‌ِ آن برنيامده‌ام‌. و اصلاً نمی‌خواهم به اين موضوع فکر کنم‌، و بپذيرم که صاحبی جز او داشته باشم‌، و به کسی جز او خدمت کنم‌.
و امروز‌، چون در اين پيش‌آمد‌ِ ناگوار سرگشته بودم‌، کسانی نشانی‌ِ تو را به من دادند‌، و گفتند که تو دعای‌ِ محبّت می‌نويسی‌، و ميان‌ِ دل‌های‌ِ رميده‌، الفت برقرار می‌کنی‌؛ برای‌ِ من‌، دعايی بنويس‌، که خداوند و صاحب‌ِ من بر من مهربان شود‌، و من دوباره در خدمت‌ِ او باشم‌.
 [‌ابواحمد می‌گويد‌:] من دعايی برای‌ِ او نوشتم (‌که عبارت است از سوره‌ی‌ِ فاتحه و معوذتين و آية‌الکرسی‌) و گفتم‌: اين دعا را بگير و بر بازوی‌ِ خود ببند‌؛ و به لطف‌ِ خدا اميد داشته باش که در کارت گشايش حاصل شود‌.
نوجوان کاغذ‌ِ دعا را گرفت‌، و يک دينار زر پيش‌ِ من نهاد‌، و عذرخواهی کرد و رفت‌. من از حالت‌ِ او منقلب شده بودم‌، و دل‌ام به حال‌ِ او می‌سوخت‌. برخاستم‌، دو رکعت نماز خواندم‌، و از خدا التماس و خواهش نمودم که او را به مقصود‌ِ خود برساند‌، و گُمان و اميد‌ِ او را باطل نسازد‌؛ و دل‌ِ صاحب‌اش را بر او مهربان گرداند‌.
چون نمازم تمام شد‌، يکی‌دو ساعت بيشتر نگذشته بود که شخصی به سراغ‌ِ من آمد‌، و گفت‌: برخيز که امير نازوک دستور داده است که تو را به خدمت‌ِ او ببريم‌. من ترسيدم‌، و آن مرد گفت‌: مترس‌. و مرا بر استری سوار کرد‌، و به سرای‌ِ امير رفتيم‌. آن‌جا‌، مرا در راهرو نگاه داشت‌، و خود تنها به درون رفت‌. لحظاتی بعد‌، مرا به داخل‌ِ سرای راهنمايی کردند‌. امير را ديدم بر بالادست‌ِ مجلس نشسته‌، و حدود‌ِ سيصد غلام صف کشيده و ايستاده‌اند‌؛ و کاتب‌ِ امير‌، پيش‌ِ روی‌ِ او نشسته‌. از مشاهده‌ی‌ِ امير‌، و حال و وضع‌ِ آن‌جا‌، به لرزه افتادم‌. خم شدم که سجده کنم‌، امير گفت‌: خدای تو را ببخشد‌، سجده مکن که سجده بر آدميان‌، راه و رسم‌ِ ستم‌کاران است‌، و ما دوست نداريم‌. سجده‌، ويژه‌ی‌ِ خدای –عزّ و جلّ– است‌. بنشين‌، و ترس را از خود دور ساز‌.
پس از لحظه‌ای  که آرام گرفتم‌، امير پرسيد‌: امروز‌، غلامی نوجوان پيش‌ِ تو آمده‌، و تو برای‌ِ او دعايی نوشته‌ای‌؟ گفتم‌: آری‌. گفت‌: همه‌ی‌ِ ماجرا را‌، راست‌، و کلمه به کلمه‌، برای‌ِ من بگو‌. من همه‌ی‌ِ واقعه را بازگو نمودم‌؛ و حتّی آيه‌هايی را که در دعا نوشته بودم‌، خواندم‌. و چون به آن‌جا رسيدم که آن نوجوان می‌گفت "‌من بنده‌ام و هيچ‌کس را نمی‌شناسم و هيچ پناه‌گاهی ندارم و نمی‌دانسته‌ام که ممکن است روزی چنين واقعه‌ای برای‌ام پيش‌آيد‌" و من دل‌ام سوخته بود‌... از يادآوری‌ِ آن‌، به گريه درآمدم‌، و چشم‌های‌ِ امير نيز اشک‌آلود شد‌، و گفت‌: برخيز ای پير‌ِ بزرگوار‌، و هرگاه برای‌ِ تو‌، يا دوست و همسايه‌ات کاری پيش آمد‌، به من خبر بده تا آن مشکل را حل کنم‌. از امروز‌، در‌ِ اين خانه هميشه به روی‌ِ تو باز است‌؛ و کاملاً آزادانه‌، رفت‌و‌آمد خواهی کرد‌.
من امير را دعا کردم‌، و بيرون آمدم‌. در پی‌ِ من‌، غلامی آمد و حواله‌ای به مبلغ‌ِ سيصد درم به من داد‌. و چون به راهرو رسيدم‌، آن نوجوان را ديدم‌. مرا به اتاقی برد و بنشاند‌. گفتم‌: چه شد‌؟ گفت‌: من غلام‌ِ اميرم‌. امروز مرا از نزد‌ِ خود رانده بود –چنان‌که پيش‌تر با تو گفته‌ام-‌‌؛ و آن‌زمان که با نااميدی از سرای بيرون آمده بودم‌، امير مرا بخشيده‌، و احضار کرده بود‌؛ امّا من در سرای نبوده بودم‌. وقتی تو دعا نوشتی و به سرای برگشتم‌، امير از انگيزه‌ی‌ِ غيبت‌ِ من پرسيد‌؛ و من ماجرای‌ِ آمدن‌ام نزد‌ِ تو‌، و دعا‌‌نوشتن را گفتم‌؛ امّا امير سخن‌ِ مرا باور نکرد‌. اين بود که تو را احضار نمود‌.
و پس از آن‌که سخن‌ِ تو را شنيد‌، و تو بيرون رفتی‌، مرا صدا زد و لفظ‌ِ "فرزند" به‌کار برد‌، و گفت‌: از اين به‌بعد‌، بزرگ‌ترين‌ِ بندگان‌، و نزديک‌ترين کس به من‌، تويی‌! دوستی‌ِ تو در دل‌ِ من جاگير شده‌، و جايگاه‌ِ تو پيش‌ِ من‌، بلندتر از همه‌ی‌ِ ديگران است‌. چون تندخويی‌ِ من‌، و اين که تو را از پيش‌ِ خود راندم‌، زلال‌ِ دوستی‌ات را تيره نگرداند‌، و از علاقه‌ات کاسته نشد‌، و برای‌ِ جلب‌ِ رضايت‌ِ من‌، به هر دری زدی و به دعا پناه بردی‌، و بر من آشکار شد که بعد از خدا‌، جز من هيچ پناهگاه و پشتيبانی برای‌ِ خود جستجو نکرده‌ای‌، و در جهان به‌غير‌ِ من کسی را يار و ياريگر‌ِ خود نمی‌دانی‌، ازين‌پس‌، از من جز نيکی و نوازش نخواهی ديد‌. دولت و اقبال‌ِ تو آغاز گشته‌، و در آينده‌ای بسيار نزديک‌، تو را به مرتبه‌ای عالی و پايگاهی بلند خواهم رساند‌؛ چنان‌که در ميان‌ِ همانندان‌ِ خويش‌، از همه بزرگ‌تر‌، و به من از همه نزديک‌تر‌، تو باشی‌. گويا خدای –عزّ و جلّ– دعای‌ِ آن پير را در حقّ‌ِ تو مستجاب گردانيده‌.
سپس‌، پرسيد‌: به او چه پاداشی دادی‌؟ گفتم‌: به‌جز آن يک‌دينار‌، هيچ‌. گفت‌: برخيز و به خزانه رو‌، و آنچه دربايست و شايسته‌ی‌ِ او می‌دانی بيار‌، و به پاداش‌ِ آن نيک‌خواهی که در حقّ‌ِ تو نموده‌، به او برسان‌. به خزانه رفتم‌، و اين را آورده‌ام‌.
هديه‌ی‌ِ او را گرفتم‌؛ پانصد درم بود‌. و گفت‌: ازين‌پس‌، بايد همنشين‌ِ من باشی‌، که با تو نيکی‌ِ بسيار خواهم نمود‌.
بعد از مدّتی‌، به نزد‌ِ او رفتم‌. او را ديدم در‌حالی‌که سرپرستی‌ِ گروهی برعهده‌ی‌ِ او بود‌، و مرتبه‌ای عالی يافته بود‌. پاداشی بزرگ به من داد و بخشش‌ِ بسيار نمود‌. و از‌آن‌پس‌، در حوادث‌ِ روزگار پشتيبان‌ِ من شد‌؛ و در گرفتاری‌ها و سختی‌ها‌، از ياری و هواداری‌ِ او برخوردار بودم‌.


?
پابرگ‌ها:

[1] باب‌ِ 3‌؛ حکايت‌ِ 10 (‌جلدِ‌1‌؛ ص‌125 تا 133‌)